الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

264

الخصال ( فارسى )

بپوشاند خدا از جامه‌هاى بهشت به او بپوشاند رسول خدا ( ص ) پيراهنى را كه خريده بود از تن خود در آورد و بتن آن سائل پوشانيد و ببازار برگشت و با چهار درهمى كه مانده بود يك پيراهن ديگر خريد و آن را پوشيد و حمد خداى عز و جل را گفت و به منزل برميگشت باز ديد همان كنيزك در راه نشسته و گريه مىكند رسول خدا ( ص ) به او فرمود چرا بخانوادهء خود نميروى ؟ عرضكرد يا رسول اللَّه دير شده و ميترسم كه اگر اكنون پيش آن‌ها بروم مرا بزنند رسول خدا ( ص ) فرمود پيش روى من برو و مرا بخانوادهء خود رهنمائى كن رسول خدا ( ص ) آمد تا بر در خانهء آن‌ها ايستاد و فرمود درود بر شما اى اهل خانه پاسخ ندادند دوباره سلام داد پاسخ ندادند سه باره سلام داد عرضكردند و عليك السلام يا رسول اللَّه و رحمة اللَّه و بركاته فرمود چرا دربار اول و دوم جواب مرا نداديد ؛ عرضكردند يا رسول اللَّه سخن شما را شنيديم و دوست داشتيم كه بيشتر باشد رسول خدا فرمود اين كنيز دير كرده او را آزار نكنيد عرض كردند يا رسول اللَّه اين كنيز را بنثار قدم مبارك شما آزاد كرديم رسول خدا فرمود حمد خدا را هيچ دوازده درهمى اين قدر بركت نداشته خدا با آن دو برهنه را پوشانيد و نفسى را هم آزاد كرد . 17 - نقيبان رسول خدا بر اهل مدينه دوازده كس بودند . عثمان احمر از جمعى از استادان خود روايت كرده كه گفته‌اند رسول خدا از امت خود بدستور جبرئيل دوازده رئيس و كدخدا انتخاب كرد بشمارهء رؤساى بنى اسرائيل كه موسى انتخاب كرد نه تن آنها از قبيلهء خزرج بودند و سه تن از قبيلهء اوس آنها كه از قبيلهء خزرج بودند .